|
| ||||||
|
http://www.investopedia.com/terms/g/gametheory.asp
| ||||||
انسانها در هم تنیده شده اند. اندیشه ها وآرمانها و آرزوهایی که قربانی می خواهند و قربانی خویش را در لابلای این شبکه عنکبوتی جستجو می کنند. برای قربانی نشدن یا بایستی تصمیم گرفت و رقابت را برگزید یا اندیشه ها و آرمانها و آرزوها را خاکمال نمود. بایستی خونبها داد. تاوان قرمزی برای یک مطلوبیت ناخواسته . مطلوبیتی که هیچگاه مطلوب نیست و در چارچوب جداول استراتژیک تلطیف شده و به سختی جای گرفته است. فراتر از اصول است و پیشگام اخلاقی است که خود را بر هر اصلی مقدم تر می داند. هنوز در این تاروپود خون و گوشت و استخوان , نمی توان قراردادی برای رقابت تعیین کرد. هنوز تیغه های عدالتهای ناپیدایی هستند که به دلخواه ارزش و ضد ارزش را الک می کنند و از آن قانون می سازند. ترازوی زرینی که تفاله های ذهن اجتماعی را با هم می سنجد و از سزاورترین دشنام ها , آیه می سازد.
نمیدانم ؟ یا جسارت برگزیدن و گسترش استراتژیک تصمیم ها را ندارم یا تیرگی کرانه ای که سیاهه گزینه ها را نواخته اند , چشمانم را می زند؟ این چه دیواری است که در برابر خلاقیت ذهن ارزش گریزم ایستاده است و از درک آن چه شدنی است هراسانم می سازد؟ این چه فاصله بی پایانی است که از ازلیت صفر تا ابدیت یک , برهه های زمان را با نام تاریخ در نوردیده است و هیچگاه قطعیت نداشته است؟ بی گمان این تردیدی است که یقین من را می آزارد. گمانه ای از نا شدنی هاست که در بهشت خیالاتم پر گرفته است. دستان معصومی است که گلوی کودکی را می نوازد , می فشارد , خرد می کند , چنگ می زند و رها می سازد. اکنون چشمانم همچون عادتی شده اند که می خندند , فشرده می شوند و در تنگنای پلکهای خویش با مهری بی پایان , ناقوس عشای ربانی می نوازند. زنگ ناقوس , آغازی برای یک تعمید یا نیایشی بر امتداد بی پایان یک مرده است.
درد انکار ناپذیر است. رنج مرز مشخصی ندارد و جرز به هم فشرده هیچ دیواری نمی تواند ما را از بود و نبود آن پاس بدارد. تنها شکست , انتظار نا میمونی است که در فاصله های بی پایان میان صفر و یک پرسه میزند و چون سک هاری از فرادست اندامت را به ضیافت دندان خویش فرا می خواند. پیامد آن درد , رنج است. گامهای آهسته ای به سوی مرگ است. شکست یعنی ایمان به صفر داشتن و بی گمان فرو خوردن حسرت یک است و بردن , نبودن تمامی این کابوسهاست.
وقتی به نظریه بازیها می اندیشم , به ساحت دانش مدارانه آن سر می سپارم. از بازیهای برد _ برد خوشم می آید و همواره در سخت ترین رقابتها نیز حالاتی را می جویم که ضائقه کسی را تلخ نکند. هر چقدر که در مقدمه بازی , عقلایی بودن را زمزمه نمایم اما نمی توانم از خارش دردناکی که در سر پنجه هایم رژه می روند , بگریزم. هر چقدر که درد را با سرپنجه هایم در دل خاک زنده به گور سازم اما توان کنترل حسی را که دندانهای نیش مرا نوازش می کنند, ندارم. هیچگاه نمی توانم بر طبیعت رقابت پیروز شوم. هنوز یک معما با شیطنت خاصی در ذهنم وول می زند :
در بازی برد _ برد اولویت با کدام برد است؟ آیا میتوان هزینه تامین برد دوم را پرداخت؟




